عسل عسل ، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

عسل مامان و بابا

سیسمونی عسلم

سلام عسلم دخترم گلم فدای تو بشم این سیسمونیه که مامانی هما و بابایی هادی زحمت کشیدن دستشون درد نکنه عزیزم دیگه به لحظه دیدار خیلی نمونده ...
21 خرداد 1393

عجله داشتن تو

سلام گل دخترم فدای تو بشم دیشب دوباره مامانی و بابایی رو نگران کردی عزیزم خیلی درد داشتم مثل درد زایمان بود دکترها همه گفتن که احتمالا شما میخوای دنیا بیایی ما تا ساعت 3 نصفه شب بیمارستان بودیم و شما خواب بودی و حرکتی نمیکردی و همه رو نگران کردی تا بعد 20 دقیقه یه تکون اثاثی خوردی و همه رو خوشحال کردی دکتر هم گفت میتونم برم خونه اگه حالم بد شد برم بیمارستان که خدا رو شکر تو به حرفای بابایی کوش کردی و دختر خوبی شدی و دیگه مامان حالش بد نشده عزیزم عجله نکن با اینکه دوست دارم تو رو زودتر ببینم ولی دوست دارم سر وقت دنیا بیایی که همه چیزت خوب باشه فدای تو بشم خیلی دوست دارم ...
20 خرداد 1393

زندگی من

سلام به روی ماهت دخترم عزیزم مامانی تو ماه محرم فهمید که تو تو دلشی و الان شب تولد امام حسین تخت و کمدت میرسه فدای تو بشم امام حسین نگه دارت باشه تمام زندگیم نور دیده من مامانی وسایلتو بچینه بعد عکساشو واست میزارم دست بابایی هادی  و مامانی هما درد نکنه که برات کلی وسایل خریدن ...
10 خرداد 1393

از تو مینویسم

سلام عسل مامان عشق مامان الهی فدات بشم خیلی نمونده که بتونم ببینمت و بغلت کنم از وقتی صورت ماهتو توی سونو دیدم برای دیدنت و بو کشیدنت لحظه شماری میکنم عزیزم هم من و هم تو تحمل کن تا اینکه سالم دنیا بیای هر شب دارم خوابتو میبینم عزیزم بابایی هرشب باهات حرف میزنه و تو خیلی قشنگ به حرفاش گوش میدی عزیزم خیلی خیلی دوست دارم از وقتی اومدی زندگیمون یه جور دیگه شده قربون قدم خوشگلت بشم ...
3 خرداد 1393

چکاپ جدید

سلام مامان جون عزیزم خوبی فدات بشم امروز رفته بودیم سونو و دکتر گفت همه چیزت خوب و عالیه و صورت مثل ماهتو نشونم داد و گفت که شبیه منی مامانی دورت بگرده که به من رفتی عزیزم فدات بشم وقتی بابایی تو رو دید کلی خوشحال شد برای اولین بار بود که خاله تو رو میدید و کلی گریه افتاد ...
31 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

سلام مامانی خوبی عزیزم فدات بشم عزیزم من تازه دکتر بودم و خانم دکتر گفت همه چی خوبه و هفته دیگه یه سونو دارم خیلی خوشحالم که میتونم دوباره تورو ببینم عزیزم خیلی دوست دارم الان دیگه ضربه هات محکمتر شده قربونت برم مامانی نمیتونه زیاد بشینه بوووووسسسسسسسسسسسسسس ...
22 ارديبهشت 1393

ترس

س لام مامان گلم خوشکلم اینو که الان دارم برات مینویسم مربوط به 3 روز پیشه عزیزم شنبه صبح مامانی خیلی درد داشت و مجبور شد بره بیمارستان اونجا گفتن که مامان باید بستری بشه تا خدایی نکرده بلایی سر شما خوشکل خانم نیاد همونجا دکتر منو سونو کرد ومامانی هما برای اولین بار تو رو دید و گفت که دست زیر سرت بود و خوابیده بودی قربونت برم مثل من میخوابی خلاصه مامان جون امروز مامانی رو مرخص کردن ولی بهم گفتن که باید استراحت کنم و دکتر گفت که احتمالا شما رو باید سزارین کنم و 13 هفته دیگه تقریبا میشه گفت حدود 3 ماه دیگه به دنیا میای ...
1 ارديبهشت 1393